چه کسی می داند
که مرا فردا هست
که تو را فردا هست
چه کسی میفمهد
که ز فردای من و تو
چه کسی آگاه است
آنکه دیروز ز مهرش به تو آرامش می داد
حال در پهنه ی خاک سینه چاک افتاده ست
چشمه خشکید و در این وادی طاقت فرسا
ماه در حسرت خورشید به خاک افتاده ست
آنکه اندوخت ز جانش
آنکه افروخت ز خوانش
مهر را
ایمان را
رخت بر بست
چو آواز قناری در باد
برچسب:
نویسنده: لیلا طاهری