گفتمش ای بی مروت بی خبر امشب؛کجا!!..
گفت خواب آلود امشب بخت من در میزند..
چشم تو تیغ است و جانم تکه پوستی سربه راه..
چه بگویم دیده ات جان و دل از بر میزند..
بی خبر آمدی و گفتی و بازت رفتی ..
بی خبر بودی که هر شب غم به من سر میزند..
کاش یک بار دگر در خواب می گفتند مرا..
امشب از بخت خوشت باز سحر در میزند..
در دلم شوریست کز سر آید هر دم شعله ای..
در وصال این دست و پا هر لحظه پرپر میزند..
گفته اند وصل و فراق در خواب نیست شادی مکن..
شادی ام در خواب و غم باز از دلم پر میزند..
کیوان رحمانی
برچسب:
نویسنده: لیلا طاهری