کارد که به استخوان برسد
هیچ کس شبیه به حرفهایش نمیشود
یه جای کار می لنگد و تنور دوستی یخ میزند..آنچنان که نان آور خانه می میرد و زنی زنبیل به دست خیال تو را میجوید..
"رفتن با دل کندن متفاوت است"
آنچنان که زندگی میرود و هوا میگیرد..ندیدنت را نخواندنت را نبودنت را اگر اگر اگر اگر خدای نکرده رفتی بر لوح دلم قاب خواهم کردو خواندنت را تدریس روزانه ام...
این ها را گفتم که بدانی باید بمانی
که بدانی،نفسم میگیرد در هوایی که نفسهای تو نیست..که بدانی بی تو نه سبزی سرو تسکینم میدهد نه بوی گلاب و گل..در دلم رفته ای آنچنان که سهراب در دل رستم
در من آمیخته ای آنچنان که ماه در شب...
الهام جان؟
آمدنت نامه ای سربه مهر شده بود در دست باد، تا برساند وعده ی آمدنت را به فرش از هم گسیخته ی دلم..نه یعقوبم و نه یوسف نه نه
من مادر شهید گمنامی ام که هنوز که هنوز است کتری دم کرده چای روی اجاق گاز شعله میکشدو لنگه ی در حیاط که با باد همخوانی میکند...
تو نه از قبل بودی نه بعد آمدی
نه عاشقت شدم نه دوستت داشتم
نه به تو دل بستم نه وابسته ات شدم
تو آن زمان که نبودی آنگاه که پرده ی احساس تو در دل مادرت بود
آنگاه که قلب تو به رگهای دیگری بود تو آن زمان همان روزها همان لحظه ها در دلم نشسته بودی به انتظار..من خود نبودم اقرار میکنم
که تو در دلم نشستی....
تو نه خورشیدی نه ماهی نه ستاره ای که بیاید و برود..دیگران می آیند و میروند و تو هنچنان در دلم به آوازه نشسته ای...
"بخیه میخورد دلم
آنگاه که ترس از دست دادنت
به نظاره مینشیند مرا
آنگاه که نگاه تو چراغ شب
بی چراغی ام نشود
در ورای جهان هستی به یقین نوری جهان را فرا خواهد گرفت به وسعت نگاه "تو"
گاهی خیال هم، از دست تو به "کما" میرود..راست میگویند:هر چیزی ظرفیتی دارد و هر ظرفیتی مخزنی
من آنگونه که تو را بخوانم و بگویم نیستم..هنگ میکند این ذهن فرسوده ی نارس سبز رنگم..
تو آمده ای، مبارک بادت
اول به دل من بعد به حال من
که خوب میشوم وقتی غنچه به لبانت می نشانی وقتی لب به خوبیهای دنیا میگشایی و حال من باز خوب میشود
خوبتر از همیشه خوبتر از همیشه....
چه مفهومی دارد "آب"، وقتی تو به من حیات مبخشی
چه معنی میدهد "نور" وقتی تو در دلم جاودانه شدی
و چه ناموزون است حرکات باران
وقتی تو بر دلم می باری......
تولدت را به چکاوکان آواز
به نسترن خوش بو
و به بلبلان بهار خواهم رساند
تا بدانند و بدانند و بدانند
که فراتر از بهار
خوش نوا تر از بلبل
و دلنشین تر از نسترن
تویی تو که بر خوب رویان چیره شده ای..............
برچسب: حضور,
نویسنده: لیلا طاهری