پیدای پنهان
پیدای پنهان من معتقدم آدم هاهمیشه یک گمشده ای در زندگیشان هستکه همیشه در جست و جوی آنندچه بسا گم شده شانهمان داشته هایی بودکه سهل انگاری کرده اندو از دستشان داده اندگم شده ای که میدانی کجاستجایش را بلدیاما دیگر برای تو پیدا نیستمثل پسری که قدر حال پدرش رامحبت بی منت مادرش رانمیداندمثل «تو» برای «من»...
خورشید نگاهت
قبلا هاکه کبریت نبودمردم آتش رو از زدن دو تا سنگ به هم روشن میکردندکاری به آتش و سنگ و مردم ندارممیخوام بگموقتی پلک باز میکنی و چشمت به آسمون جرقه میزنهخورشید روشن میشه.. + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 17:38 توسط کیوان رحمانی  |  Adblock test (Why?)
دل تنها
گیرم تمام عمر در پی اش دویدی،بگوبا عمر رفته که دیگر نمانده چه میکنی..چیزی که در مسیر رسیدن عایدت نشد..با این دل خسته که تنها مانده چه میکنی.. + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 17:50 توسط کیوان رحمانی  |  Adblock test (Why?)
نخ شب
وقتی به سراغ تنهایی ام می آییکلماتی به قدرت درک انزوا بیاورتا برایت بگویمبی تو چگونه نخ شب را به صبح گره زده امای چشم تو چراغ شب بی ستاره ام + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 17:52 توسط کیوان رحمانی  |  Adblock test (Why?)
مرگ عشق
در روز روشنوقتی تمام جهان روشن بودجز اتاق تاریک منروی تخت بی ملحفه و هیچ بالشیچیزی خرخر ه ام را گرفته بودکسی دست روی دهانم گذاشته بودآیا مرگ بود؟مرگ آیا شبیه آدمیزادیست؟اما من روی دنده چپ افتاده بودماو(مرگ) دنده ی راستم نشسته بود چون سایه پایش را روی پایش گذاشته بودو انگار مامور مرخص کردن من بود از ...
گورستان انتظار
راستیهنوز بر سر گور آنکه قول ماندن داد نشسته ایهنوز خرخره ی لحظه لحظه ی خاطراتت را می دریپس چگونه زنده ای؟تاوان گریه ی کدام جدت را داده ایغم که را به ارث برده ایکین گونه شب در سکوت گلوبغض میکنی و بی جانیراستیهنوز بر جاده ی بی اعتبار دنیابر شانه ات آرزوی دیدنش را می بریو بر آن امید که روزیبر دیوار کا...
هوای ابری چشمانت
تو را به وسعت موسیقیوقتی تنها و دلتنگیتو را به تمامیت لهجه ی مادری اتوقتی که از لذت یکرنگی سرشاریو تو را به عظمت خستگی آنان که زندگی دمار از روزگارشان درآورده ستتو را به ابعاد بی انتهای پنجرهی بی بارانو تو را به وسعت غم نبودنتدوست دارمای زندگیکه در تو زنده امبر چشمان خسته ام که تلی از انتظار خفته اس...
چقدر دلتنگمچقدر دلم میخواهد مثل تمام روزهایی که گذشتتو را به یاد بیاورممیدانی رفیقحتما که نباید پدرمان بمیردحتما که نباید مادرمان بمیرددل تنها گریه نداردما عزادار تمام دوستت دارم هایی هستیم که نگفتیم و گذشتما سوگوار آغوش های توخالی خویشیمیک نفر بیاید جار بزنداهای مردمان سر در گریبان خویشیک نفر دارد ...
مرگ
چه کسی می داندکه مرا فردا هستکه تو را فردا هستچه کسی میفمهدکه ز فردای من و توچه کسی آگاه استآنکه دیروز ز مهرش به تو آرامش می دادحال در پهنه ی خاک سینه چاک افتاده ستچشمه خشکید و در این وادی طاقت فرساماه در حسرت خورشید به خاک افتاده ستآنکه اندوخت ز جانش آنکه افروخت ز خوانشمهر راایمان رارخت بر بستچو آو...
امید
آسان است که یک نفر رابا تمام دلتنگیها و آرزوهایشچون اناری رسیده بچلانیدانه دانه اش کنیآسان است نور راصبح راامید رادرون یک نفر دار بزنیآسان است حال کسی را نپرسیدنتا مادامی که زنده استهمه ی اینها آسان است عزیز منبعد یک گوشه بنشینی و به گرگ بودن خود ببالیاما چقدر سخت استکسی را بی منت بخندانیبی منت برقص...
پدر
صبح علی الطلوعخروس خاندر کشاکش روزگارشکر میکرد و راه می افتادآسمان برای آنکه رنج می کشدهزار رنگ استو چه رنجی میکشدآنکه هوا به هوا شوداز کم سو شدن چشمهاتا ترک دست هامی رفت و ستاره برایمان جمع میکردشب به هنگام آمدن به خانهبر ایوان نگاه مهربانشخورشید خنده میکاشتماه دانه میپاشیدو خانه جانی دوباره میگرفت...
گفتم هر آنکه با من اهل خیانت نیست
به سرت که میزند دیوانه شوجنجال بزرگیست رویای این کهنه سراهر آن که اهل خیانت نیست سزای من استکجای این پهنه ی دشت سبزه زاربه "تو" علوفه تعارف کرده اندکه سخنت با من اینگونه استتو اهل طراوتیتو از دیار محب
گهواره غم
روزهای نفس گیریست برای ادامه ی این زندگی لعنتی وقتی ناخونک توی چشمت از مرگ هزاران نفر بیشتر اهمیت داره.. بد به خوردمان داده اند تعریف زندگی رو،گفتند می آییم میفهمیم می بینیم دست تکاندنمان تنها برای خ
خفه قان
وقتی رابطه ای شروع میشود هیچ دیوار و حصاری برای احترام و حد و حدود نیست..ارزشها، حرمت ها،اندازه ها، برای هم رو میشود هیچ گفتمانی که جذابیت داشته باشد برای آینده نمی ماند "از رابطه ها همانگونه که مشتاق
تنهایی به درد نخور
نگذارید کسی در زندگیتان آنچنان پر رنگ شود که غلیظ و تلخ شود و به مزاج نیاید.. آدمها گاهی از سر می روند و حوصله خودشان را هم ندارند آنوقت تو می مانی و یک مشت تنهایی به درد نخور.. کمی از خودتان را برای خودتان بگذراید..
خیال وهم
قل هو الله احد میخوانی و باز این خیال میبرد ما را به گودال گناهان بی مجال.. ما به ضم خویش تا مرز نبودن هایمان حق و عدل و عشق را با خود کشاندیم در زوال.. ما خدا را تا کجاها بهر لذت برده
جاودانه ها
یادها چون چشمه های زلالند..جاری که باشند همیشه روانند و ماندگارندگاهی در کسی آنچنان جاری می شویم که چون آب زلالیمو برعکس...من لذت زندگی را با یاد کردن از آنهایی می برم گه نگفتند چرا و نپرسیدندآرام به دریای معرفت پا نهادندو بودنشان را به رخمان کشیدندهستند همچنان آنهایی که چون درختان سبزچون چکاوکان شا...
ما به هم نمی رسیم
ما چون دو کوه روبروی هم ایستاده ایم.. سالها در نگاه هم اما به هم نمی رسیم.. با این همه بلا که بر سر هم آورده ایم.. دانی که به خاک پای غم نمی رسیم.. ای عمر،ای قاتل نامرئی خاطرات من.. پنهانی از این همه جرم به خاتم نمی رسیم.. شیرین من،با چون منی از ا
جهانت گربه کامم نیست
جهانت گر به کامم نیست دگر کامی نمی خواهم..که شور عشق در سر نیست گرت کام دگر خواهی.. الا ای مرغ خوش منقار کجا آواز میخوانی..بیا زین حال دردمندان بجوی اقبالی و راهی.. شب انکار سردی ها شب عشق است در دلها..که عاشق آن کسی باشد کز این دل میبرد آهی.. جهان بی عشق میسوزد بیا یک شب تو عاشق شو..که دل بی عشق گر...
به تو دل بستم
به تو دل بستم و دل دادم و دل خواهم داد..به تویی کز دل طوفان زده ی من سیری.. غفلت از خویش به تماشای نگاهت رفتم..غافل از اینکه به خواب دگران درگیری.. راه من راه رسیدنها نیست باورکن..ننوشتند مرا گوشه ی هیچ تقدیری.. آه از این راه دراز و غم دوری و فراق..خوش بحالت ای دل که هنوز هم گیری.. عاشقان را نکند کس...