حضور تو
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/28 | ساعت: 12:30
میدانی عزیز من؟ کارد که به استخوان برسد هیچ کس شبیه به حرفهایش نمیشود یه جای کار می لنگد و تنور دوستی یخ میزند..آنچنان که نان آور خانه می میرد و زنی زنبیل به دست خیال تو را میجوید.. "رفتن با دل کندن متفاوت است" آنچنان که زندگی میرود و هوا میگیرد..ندیدنت را نخواندنت را نبودنت را اگر اگر اگر اگر خدای ...
من دلم می گیرد
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/28 | ساعت: 12:30
من به اندازه ی یک دشت دلم می گیرد.. تو به اندازه ی یک دشت ازم دلگیری.. من که تقصیر خودم نیست دلم تنگ شده است.. تو چرا این همه از من به خودت می گیری.. برچسبها: اشعار کیوان رحمانی, دلنوشته های کیوان رحمانی
سحری پشت شبستان
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/3 | ساعت: 9:13
به که بسپارمت ای جان که چنین زار و پریشان..نفس عشق بریدی سحر از صبح ربودی..همه از عشق سخن گفتی و بی پرده بریدی..همه ی حرف دلم را تو برای همه کس باز گشودی..چو سکوت شب تنهایی یک عاشق تب دار...همه فریاد زدی آه دلم را تو سرودی..تو پریدی تو بریدی تو خزیدی و شنیدیهمه از بام دل مندیده از بخت نگارم..تو به ر...
خنده جادوی تو
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/3 | ساعت: 9:13
خنده ای کردی و چون شمع مرا می سوختی..بی وفا بس کن که در من آتشی افروختی.. جرم ما عاشقی و مستی و مدهوشی بود..رفتی و بند دلت را به دگرها دوختی.. راز ما راز شب تار و دل پرخون بود..در شب تار دوصد غم در دلم اندوختی.. یادم افتاد شبی شاه جهان طردم کرد..یادم آمد که تو درس وصل را آموختی.. چشم زن بر دلم ای دو...
ای عشق
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/3 | ساعت: 9:13
رخت می بندد زنی!!پشت سیم های جهلو خاک میخورد محبت روی لباسهای مردی که هیچگاهدلش هوای آزادی نکرد....زمان میگذردمردمک چشمها با ذهن احمق ها "ست" میشود..و چراغ ها سرک می کشندو به دیوار اندیشه میکوبند...اما افسوسکه زنی هنوز پشت سیمهای جهلرخت میبندد و مرد نظاره گر قتل محبت است........آی آی!!ای عشق ای زیبا...
خوشا هجري كه زندانش تو باشي
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/3 | ساعت: 9:13
خوشا جامی که مستانش تو باشی..خوشا دینی که ایمانش تو باشی.. به آغوش تو دلگرمم تو ای جان..خوشا جانی که آغوشش تو باشی.. نمی دانم چرا در خواب بیدارم...خوشا خوابی که بیدارش تو باشی.. به هوش از خویش بی هوشم خدایا..خوشا هوشی که هوشیارش تو باشی.. زمین گرد است و پاییز است امروز..خوشا فصلی که دیدارش تو باشی.....
دوري و فراق
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/3 | ساعت: 9:13
عشق چون قهر دو ماهی با دو تنگ شیشه ایست..دوری ات من نتوانم،گر روی تکلیف چیست.. عشق همچون ناله ی آهوی در بند کرده است..زندگی بی عشق اگر باشد؛ چطور باید زیست.. نفسی نیست دگر بی تو در این فاصله ها..نفسی تازه کن ای عشق کمی باید زیست.. دل که در شرح فراقت خفه قان است هنوز..دل که خود جای خودش چشم هنوز بارا...
خواب سحر
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/3 | ساعت: 9:13
دوش در ظلمت خویش دیدم سحر در میزند..بی وفا بعد از دو چندی بر دلم سر میزند... گفتمش ای بی مروت بی خبر امشب؛کجا!!..گفت خواب آلود امشب بخت من در میزند.. چشم تو تیغ است و جانم تکه پوستی سربه راه..چه بگویم دیده ات جان و دل از بر میزند.. بی خبر آمدی و گفتی و بازت رفتی ..بی خبر بودی که هر شب غم به من سر می...
شب مستی
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/3 | ساعت: 9:13
شبی در حال مستی خنده بر حال خدا کردم.. به بازار دل مردم شب و روز من خطا کردم.. نبود یاد تو گر آن شب، من آن مستی نمی کردم.. به یادت بی خبر از خویش خدا را هم جدا کردم.. جوانی را به سر کردم همه عمر در پی وصلت.. به حال پیری ام امشب تو را با غم صدا کردم.. من آن شب زیر باران پابرهنه سجده بر خاک.. تو را با...
سنگ احساس
◷
تاریخ انتشار: 1395/9/6 | ساعت: 5:49
بعضی از آدمها متفاوتند از بقیه همه چیز را به بازی میگرند حتی آدمهای اطرافشون رو از سادگی و صداقت آدمها از صافی و پاکی آنها سو استفاده میکنند اما نمی دانند گاهی آب با همه زلالی وشفافی حوصله اش که سر میرود دیگر هیچ چیز برایش مهم نیست طوفانی میشود از جنس خشم... وپشت خواهد کرد به صداقتش!!! "یادمان باشد ...
چه کنم ز عشقت ای گل
◷
تاریخ انتشار: 1395/9/6 | ساعت: 5:49
به وصال روی ماهت همه شب به حال مرگم چه کنم ز عشقت ای گل که زسر به پای دردم غم عاشقان چه دانی که به ناز و عشوه خوانی بنگر به حال زارم که چگونه در نبردم نتوانمت که یک دم برهانمت ز جانم نه نهان توانمت کرد که خجل ز روی زردم به صلابتی که دارم ز فراق آرمت پیش به شهامتی که داری کرده ای ز خویش طردم چه بماند...
قفل اندیشه
◷
تاریخ انتشار: 1395/9/6 | ساعت: 5:49
بشکن این آهن اندیشه گریبان گیر است چون به جان افتد چو برق تیغه ی شمشیر است لا فتی الی علی المرتضی دیدی چه شد تا که هست راه مسلمانی به جهل درگیر است یا دری بگشا و بنگر سوی فانوسهای ذهن یا بزن تیری گلویت؛تا که بغضت گیر است از قفس تا مرز اندیشه کلید همدلی است آن کلید در خانه عقلانیت زنجیر است بگذر از س...
دست انداز اندیشه
◷
تاریخ انتشار: 1395/9/6 | ساعت: 5:49
دل پر از راز است و چون همراز نیست کس در این شهر فکر دست انداز نیست رنگ اگر باشد چه سود همرنگ نیست ساز ما میخواند اما چه چه آواز نیست پر شدیم از بغضص دز خواب عدم اما کو؟ رهرویی کز وصل،،گوید خواب من در ناز نیست ما بهای مهر را در جامه پنهان کرده ایم چون کنیم پنهان،دری سوی چراغی باز نیست ورد خواندیم نال...
سحرکن
◷
تاریخ انتشار: 1395/9/6 | ساعت: 5:49
دلم گرفته ای دوست ز حال من گذر کن بنشین شنو نوایم با من کمی بسر کن نه پای رفتنی کز، این رنج بگذرم من نه شوق رویت ای شب که گویمت سحر کن راهیست تا قیامت وصل من و سرایش زین راه بگذر ای دل در راه عشق خطر کن غم شد رفیق و یارم عمریست غمگسارم ای غم به پاس این هجر یک شب زدل سفر کن بردل بتاب ای دوست زآن روی ...
حالای هزار ساله ی من
◷
تاریخ انتشار: 1395/9/6 | ساعت: 5:49
کنار دلم میگذری همین حالا همین امروز بساط عشق پهن میکنی ومن در عدم نشته ام.. چه عجیب است من دچار تو تو با دیگری......
معمای زندگی
◷
تاریخ انتشار: 1395/9/6 | ساعت: 5:49
نوستالژی وار مینویسم پشت افکار خورنسی باچتر بی واهمه میروم باران باران نیست این روزها تگرگ به دیوار اندیشه میکوبد پازل زندگی ارایش خودرا باخته است باختیم خودرا به کودکی با جامه ای کهنه و دلی اکنده از نور که در لباس صداقت معمای لاینحل جورچینی میکند اما اینبار به حرمت رنج به کرامت درد می روم و احساسم ...
ورای ذهن
◷
تاریخ انتشار: 1395/9/6 | ساعت: 5:49
دوشت به خواب دیدم اندر برم نشستی گفتی که بی من اینجا می را چگونه مستی گفتم که در خیالم بازآی کین فراقت.. هر لحظه می نماید در من چو خود پرستی...
مابه هم بد کردیم
◷
تاریخ انتشار: 1395/9/6 | ساعت: 5:49
و عشق را چنان بد نام کرده اند که از هزار هزاره غم برای من آواز میخواند......